اشاره: در این نوشته از ویراستارباشی و نقطۀ شروعش گفتهام. بعد بهاختصار، سرگذشتش را تعریف کردهام. سرآخر هم از امروزش حرف زدهام.
یکم
۷ بهمن ۱۳۹۵ بود، از آخرین روزهای حضورم در ترجمان، در نقش ویراستار و مترجم. آن روزها کانالهای تلگرامی داشتند در کنار دیگر شبکههای اجتماعی، بهسرعت جای وبلاگها را میگرفتند. به سرم زد یکی هم من راه بیندازم. نام «ویراستارباشی» بدک نبود. (تا یادم نرفته بگویم که آن وقتها حتی نمیدانستم پسوند «باشی» از «باشیدنِ» فارسی نیست، بلکه «باش+ی» ترکی است!) کمی در گوگل چرخیدم و دیدم جز در یکیدو یادداشت بهقلم سیدحمید حیدریثانی، چنین نامی در جایی نیامده. سری هم به توییتر و فیسبوک زدم. این نام خالی بود. دامنههای ir. و com. هم همینطور. همه را گرفتم و گذاشتم کنار تا ببینم چه پیش میآید. ماند اینستاگرام که پر بود. برای اینستاگرام هم «ویراستاگرام» به ذهنم رسید، ترکیبی از «ویراستارباشی» و «اینستاگرام».
دوم
با پایان سال ۹۵، از ترجمان درآمدم. چند ماهی به جمعوجور کردن پایاننامه گذشت. البته در کنار پایاننامه داشتم با یکیدو مجموعۀ تولید محتوا هم کار میکردم، مثل وبگاه چطور. کمی که گذشت، مدیر نشر میلکان ازطریق همین کانال ویراستارباشی پیدایم کرد و بهاینترتیب شدم ویراستار این نشر. بعدها فهمیدم در آن زمان خانم سایه اقتصادینیا سرویراستار میلکان بوده. یک سالی که از این همکاری گذشت، خانم اقتصادینیا که بهدلایلی ایران را ترک کرده بود، در خارج از کشور ماندگار شد و از سرویراستاری کناره گرفت. بهاینترتیب با پیشنهاد ناشر، قرار شد من این نقش را ایفا کنم. آن روزها صفحات ویراستارباشی در تلگرام، توییتر و اینستاگرام فعال بود و مخاطبان خودش را کموبیش پیدا کرده بود.
سوم
میلکان نشر پرکاری بود و سرویراستاریِ چنین نشری اقتضائات خودش را داشت. لازم بود در اولین فرصت، گروهی از ویراستاران را به همکاری دعوت کنم. همینطور هم شد. هرچند هنوز دستم گرم نشده بود که سربازی از راه رسید. چند وقتی که گذشت، سربازی هم به بخشی از زندگی تبدیل شد و کنار کارهای دیگر پیش رفت. همکارانم هم به کمک آمدند و کارها روی زمین نماند. بهاینترتیب ویراستارباشی کمکم شکلوشمایل گروه پیدا کرد. در دورهای هم دوسه نفری بهصورت کارآموز به این گروه پیوستند که حضورشان دستکم برای من تجربهای آموزنده بود. امیدوارم همچنان دوستدار ادبیات باشند.
در بخشی از این دوره، تولید محتوا در ویراستارباشی با کمک دو دوست صورت میگرفت: پوریا محمودی و عرفان برقبانی. این دو بعدها در سال ۹۹ که داشتم از میلکان جدا میشدم هم به کمکم آمدند و مدتی در کار سرویراستاری شریکم شدند. ویراستارباشی در این دوره صاحب وبگاهی هم شد با چهار بخش عمده: آموختن، سپردن، شناختن و پیوستن. هرکدام از این بخشها هم چند زیرمجموعه داشت. بخش کاربران آن وبگاه هم در نوع خودش جالب بود: هریک از اعضای گروه یک نام کاربری و رمز عبور داشت که ازطریق آن به میز کارش دسترسی مییافت. کارهای جدید آنجا قرار میگرفت و حجم اثر، موعد تحویل و دستمزد هم همانجا درج میشد. ناگفته نماند که پربازدیدترین صفحۀ آن وبگاه گزیدۀ غلط ننویسیم بود.
چهارم
با شروع همهگیری کووید، مشکلات جدیدی گریبان بازار نشر را گرفت. پیشتر هم افزایش بیحساب قیمت کاغذ خیلی از ناشران را دستبهعصا و بلکه زمینگیر کرده بود. اینها باعث شد دامنۀ عمل گروه ویراستارباشی که داشت با دوسه نشر و مجموعۀ تولید محتوا همکاری میکرد، باز محدود شود به همان نشر میلکان. این نشر هم حالوهوای خاصی داشت که از جایی بهبعد دیگر با حالوروز من چندان جور نبود. ازطرفی برخی وقایع اجتماعی هم رمق منِ گرداننده را گرفته و حسابی سرخوردهام کرده بود. اضافهبراین، سربازی خودم که تمام شد، نوبت پوریا و عرفان شد که راهی پادگان شوند. اینها همه دست به دست هم داد و ویراستارباشی را از تکوتا انداخت. اعضای گروه پراکنده شدند و وبگاه ویراستارباشی بهناچار برچیده شد. صفحات مجازی هم جز در مواردی معدود، عملاً از کار افتادند. در همین روزها البته صفحات ویراستارباشی بههمت شادروان استاد حسن ذوالفقاری در خبرنامۀ فرهنگستان بهاختصار معرفی شد (اینجا).
پنجم
از آنزمان تا حالا بیش از دو سال میگذرد. در این مدت یکیدو باری کوشیدم دستبهکار شوم و صفحات را به هر زور و ضربی هست راه بیندازم، اما راستش نشد. فروبستگی شبکههای اجتماعی و محدودسازی روزافزون اینترنت هم خودش شد قوز بالای قوز. اینها همه به این نتیجهام رساند که در فصل دوم ویراستارباشی، بهجای فعالیت متمرکز در شبکههای اجتماعی، گامی به عقب بردارم و برگردم به گوشۀ دنج وبنوشت (وبلاگ) فارسی. این شد که منِ نابلد، کورمال کورمال رفتم سراغ وردپرس تا ببینم از دستم چه برمیآید.
دیگر اینکه آنچه تا اینجا با نامونشان ویراستارباشی انتشار یافته عمدتاً بازگویی سخن دیگران بوده، اما اینجا را بیشتر گذاشتهام برای یافتهها و بافتههای خودم. امیدوارم بتوانم آن را سرپا نگه دارم، ولو با افتوخیز.
پینوشت: حالا که از تاریخ نگارش این یادداشت بیش از چهار سال میگذرد، خیلی از خیالات گذشته از سرم افتاده است. بهگمانم واقعبینتر و کمتوقعتر شده باشم. همینقدر میدانم که کماکان دچار نوشتنم، و این وبنوشت را برای همین برپا نگه داشتهام (۱۹ تیر ۰۵).